کتاب لباس جدید پادشاه/قصه شیرین3

10%
150,000 ریال 135,000 ریال
کتاب لباس جدید پادشاه داستان ساده‌لوحی پادشاهی که سعی می‌کند با ظاهر مجلل و فاخر در بین مردم وجهه و جلال پیدا کند، در صورتی که بزرگی در بین مردم به رفتار و عملکرد هر فرد بستگی دارد.
تعداد بازدید: 2
کتاب لباس جدید پادشاه/قصه شیرین3  داستان کوتاهی است که توسط نویسنده دانمارکی هانس کریستین آندرسن نوشته شده است. این کتاب برای اولین بار در تاریخ 7 آوریل 1837 در کپنهاگ منتشر گردید. صداقت و راستگویی برجسته ترین مسئله ای است که در این داستان ستایش و نکوداشت شده است.

چکیده داستان

گویند زمانی دو شیّاد نزد پادشاهی رفتند و گفتند جامه دوزانی زبردست هستند و می‌توانند لباسی در شأن پادشاه از طلا و زروزیور طراحی و آماده کنند. آنها می‌گفتند که این لباس ویژگی برجستهٔ دیگری نیز دارد و آن اینکه تنها آدمیان نجیب و پاک توانا به دیدن آن هستند. پادشاه داستان نیز که دوست داشت از هر روی با دیگران فرق داشته باشد ابزارها و طلا و گوهران در اختیارشان قرارداد تا این لباس هرچه زودتر آماده شود.
 
دو جامه دوز پشت درهای بسته دست به کار به دوختن لباس شدند (بخوانید کلاه‌برداری و شیّادی) و هرازگاه که، وزیرانِ پادشاه برای پیگیریِ روند آماده شدن لباس نزد جامه دوزها می‌آمدند چیزی نمی‌دیدند امّا برای اینکه به ناپاکی متهم نشوند حسابی خیاط‌باشی‌ها را مورد مهر ورزیدن و بزرگواری قرار می‌دادند و در گزارش به پادشاه روند آماده شدن لباس را خوب ارزیابی می‌کردند.
 
تا اینکه روز سررسید فرارسید و آن جامه دوزان با، ریختی مغرورانه، به نزد پادشاه آمدند و لباس را پیشکش کردند امّا، پادشاهِ ساده‌لوح که چیزی نمی‌دید نیز برای اینکه به بد نهادی متهم نشود با پرداخت دست مزد فراوان و شگرف به آن دو کلاه‌بردار، لباس را بر تن کرد و متکبرانه و با حالتی که انگیزه دلبری از مردم سرزمینش را دارد شهر به شهر گشت و گذار کرد، و ناآگاه از اینکه مردم دانای آن شهر و کاشانه‌ها زیر لب تکرار می‌کردند که پادشاه لخت است، و لباس بر تن ندارد، ولی پادشاهِ ساده‌لوح خنده‌کنان زیر لب می‌گفت که عجب شهروندان ناپاکی در این شهر زندگی می‌کنند

قسمتی از متن کتاب

در زمان های خیلی خیلی دور، پادشاهی بود که دلش می خواست همیشه لباس های خوب بپوشد. خیاط های مخصوص شاه، هر روز یک لباس تازه برای او می دوختند. روزی رسید که خیاط های او دیگر نتوانستند لباسی با شکل تازه برایش بدوزند. پادشاهِ خودخواه، عصبانی شد و فریاد زد: – من که قبلا این لباس را پوشیده ام! مگر نمی دانید که من هیچ وقت یک لباس را دو بار نمی پوشم؟! خدمتکارهای شاه، خبر مهمی را در همه جای آن سرزمین پخش کردند:
 
هر کس بتواند یک دست لباس جدید برای جناب پادشاه بدوزد، جایزه بزرگی خواهد گرفت. تمام خیاط های آن سرزمین به جنب و جوش افتادند. آنها سعی کردند که لباس تازه ای برای شاه بدوزند اما هیچ لباسی شاه را راضی نکرد. شاه از خود راضی نمی توانست قبول کند که بدنش چاق و زشت است.
 
یک روز دو آدم حقه باز به قصر شاه آمدند و گفتند جناب شاه ، ما از راه خیلی دوری به اینجا آمده ایم تا شما را راضی کنیم. ما بافنده هایی هستیم که کار خود را خیلی خوب بلد هستیم. ما می توانیم پارچه عجیبی ببافیم.  این پارچه مخصوص، طوری است که آدم های احمق نمی توانند آن را ببینند. پادشاه گفت : هووووم … چه جالب! این طوری می توانم بفهمم که کدام یک از وزیرانم با هوش و کدام یک احمقند. ” خیلی خوب، فوری شروع به بافتن کنید” بعد هم پول خیلی زیادی به آنها داد.
 
  • رده سنی : پنج تا هشت سال